|
حالا وقت هاراگیری انتقام سختی از خودم می گیرم
|
|
| بچه که بودم طی یک گروگانگیری،اسلحه ام را روی شقیقه ی شاملو گذاشتم و به آیدا تجاوز کردم..بعد رفتم سینما پدر و مادر واقعیم را پیدا کردم و وحشت زده پیراهن ام را در آوردم من همیشه زودتر از تو به خانه رسیده ام
نباید شهادت می دادم که بی پدر و مادری
سعی می کنم حس لامسه ام را از دست بدهم و خواب گل آفتابگردان حمید را ببینم و نقطه نظرش را جویا شوم که من خنده ام اکسپرسیونیستی ست یا از روی جنده گی ست؟ چقدر دستهایمان نوستالژیک است رفیق وقتی چاقو می خوریم میان ران های تو گم شده ام و به شوک الکتریکی نیاز دارم من تمام قد تهوع دارم و در یک استادیوم صد هزار نفری از سوی اشباح تشویق می شوم
+تاریخ جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 18:38
نویسنده مجید قربانی
|
به آرام میرشکاری که در تنهایی هم وحید است چند سال ِ تمام است که دارم با دوازده کوتوله ی بالغ زندگی میکنم
+تاریخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:0
نویسنده مجید قربانی
|
گوینده اخبار ورزشی مغزش ایستاد
+تاریخ دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:6
نویسنده مجید قربانی
|
چیزی مثل سیخ نشئگی توی جگرم فرو می رود.دلم می خواهد چند روزی را برای رفتن برق سوگواری کنم
+تاریخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 23:0
نویسنده مجید قربانی
|
سرم را تراشیدند و هولم دادند توی سلول
+تاریخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 22:48
نویسنده مجید قربانی
|
ما هر روز با شعری وحشی روی درب خانه مان تصادف می کنیم "عزیزم...تنها دو روز مهلت داری خانه را تخلیه کنی در غیر "صاحبخانه ی عصبانی تو" اطمینان داریم که چنین شعری از آن قرمساق بر نمی آید " چشم سیاهی می رود " ما اگر این همه وقت حشیش نکشیده ایم تگران ما نباش نه عشق من... کاش هنوز نمرده بودی و فرض می کردی " ما مانیفست نمی دهیم روزنامه ها خبر آورده اند معشوق... عشق من...نه...ستون عاشقانه ی بدن من...نه
+تاریخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 19:43
نویسنده مجید قربانی
|
روز آخر قدم زدن است.. باید امروز شورتم را که سوراخ سوراخ شده با سیگار قاب کنم و بکوبم یادم رفته به پتو اعتیاد داشتم یا الکل یا شاید لب های زن همسایه که شوهرش را می بوسد... کاش میشد یک روز طولانی می نشستم """"""""""""" """""""""""""" معلم ریاضی ام دستش را می آورد روی سینه های کوچکم آقا...من دیگر اعترافی ندارم سرم را ببرید...
+تاریخ دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:31
نویسنده مجید قربانی
|
هروز صبح زنم بعد مادرم مرا می سپارد به خدا و درب خانه مان باز می شود و -پتیاره ی کثیف- با مادرم بود یا زنم؟!! فرقی نمی کند روی دنده چپ می خوابم و زنم هنوز بوی شهوتی را می دهد که مادرش هم جهان سومی بود زنم را بغل کردم و گفتم: گفت:مهم نیست عزیزم...بغلم کن دخترم گفت:مهم نیست عزیزم...بغلم کن مادرم گفت:مهم نیست عزیزم...بغلم کن و من هنوز جهان سومی هستم
+تاریخ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 16:52
نویسنده مجید قربانی
|
به ما جوانان مضطرب و اندیشناک این دوره ی انتباه...معنی حیات را شرح دهید..( تقی رفعت)
چیزی که من را مجاب به نوشتن نقد یا نوعی نگاه به داستان "گربه ی بیچاره"کرد...فضای بی تفاوتی همراه با دلهره ی داستان است...راوی قصه با بی تفاوتی عمل شست و شوی گربه در ماشین لباسشویی را جست و جو می کند اما وارد دلهره ای عظیم میشود که از خوب یا بد حادثه به من خواننده هم منتقل میشود... "چیزی برای شام نداشتم"...حتی نگاه به خرد و خوراک نگاهی عادی نیست...شاید نویسنده قصدش را نداشته باشد اما تصویری که من ار این داستانک گرفتم این بود که جسیکا می تواند نماد باشد...نماد یک نسل...نسلی عصبی و پنجول کش به درب شیشه ای ماشین لباس شویی پرتاب شدن از لوکیشنی به لوکیشن دیگر از ترفندهای بجا و البته دشوار این قصه است...نویسنده چنان ما را پرتاب به این فضاها می کند و نفس مان را می گیرد که یادمان میرود بپرسیم چرا؟ اما نقطه ی ضعف داستان جایی ست که راوی در مورد سورتمه سواری و پسر عمو توضیح می دهد که به نظر نگارنده اضافی ست و توی ذوق می زند... اما واقعا تکلیف همه با چنین داستانی با جمله ی علی سطوتی روشن میشود...کاری به این ندارم که احسان عزتی تحت تاثیر "علی"بوده است-شاید-اما جمله ی اومارا با واقعیتی هولناک روبرو میکند(جمله رابخوانید) و اما پاراگراف آخر که نمایشگر فاجعه ایست که شاید همه ی ما درگیر آن شده باشیم... در هرصورت نسل و ادبیات جدیدی شاید در حال ظهور است که میخواهد بی پروا جلو بیاید.نسلی که نتیجه ی سالها تو سری و فلک است که دیگر هر چه می خورد حساسیت سیستم عصبی اش به کنش های برونی کمتر و جدایی اش از هنجار اجتماعی بیشتر می شود... در آخر تا از کف تان نرفته "گربه ی بیچاره"را بخوانید... تابیخ www.tabikh.blogfa.com
+تاریخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:36
نویسنده مجید قربانی
تصادفا به تصویر اروتیکی از خودم رسیدم
تصادفا خنده ام گرفت و باز هم تصادفا دانستم ماتحت ندارم... همه را توی سطل آشغال می ریزم هی...آسمان برقص وای خدایا کتاب آشپزی جوان من حامله است... "" "" بالاخره روزی باب دیلن هم می میرد و نه..او نمرده می بینم چهار سیم برق را بی خیال... آخ...می خواستم بشوم بقیه اش دیگر به من مربوط نیست
+تاریخ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 23:27
نویسنده مجید قربانی
|
|
|